تبليغاتX
نوای دل
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟............. یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
 

سلام

 

امیدوارم روحت در آرامش باشه. وقتی بودی آرامشو به ما هدیه می کردی.

 

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم...

 

|+| نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 برگ خیال

 

برگ خیال

 

دوباره غنچه ی شعر و دوباره برگ خیال

نهال عشقم و راز ثمر گرفتنمی


چو ابر در دل مغموم من به نم نم اشک

به انتظار گل و برگ و بر گرفتنمی


نه چون غبار به هر باد بی وفا خیزم

تو آن بهانه ی زیبای پر گرفتنمی


چه موج ها که به سنگ دلم شکست اما

به نام عشق دلیل اثر گرفتنمی


چو رعد خفته میان دو ابر تبدارم

به نام نامی خود رمز درگرفتنمی


به گل نشست و به سر شد خیال و شعرم اگر

تو شعر عشقم و شور ز سر گرفتنمی


تیر ماه 88
 
|+| نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 غریبه
 
غریبه
 
 
عمریست با شقایق پرپر غریبه ایم


با قصه ی صنوبر بی سر غریبه ایم



ما هرزه وار پیچه ی شاخان کوچکیم


با روح کنده های تناور غریبه ایم
 

 

این دشت منجمد پر پژواک زوزه هاست



با سوزه ها و سوگ کبوتر غریبه ایم


 


فرهنگ زندگی پر الفاظ پوچ شد


با واژه ی تکیده ی باور غریبه ایم



هر چند نئشه ایم همه از جام نفسمان


از چشمه ی حقیقت ساغر غریبه ایم



طفلیم هنوز و در شب سرد سکوتمان


حتی دگر به قصه ی مادر غریبه ایم



در گوشه های سرد زمان مانده ایم، حیف


ما با سرود درد صنوبر غریبه ایم



دی ماه 87
 
 
 
|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 سفر، بی خبر!

 

سفر، بی خبر!

 

 

تو _باغبان خیالم_ به داد گل نرسیدی


 

به شاخه ی " گله" ام "ها" ی هرزه را تو ندیدی



 

چگونه طبع خزانی شکوفه ی غزل آرد؟


 

به خاک باغ امیدم چو قطره ای نچکیدی



 

تو بی خبر به شمال و به شرق دل همه غمگین


 

که روح روشن چشمت به جان شب ندمیدی



 

شمال و لطف نسیمش مرا پرانده ز خاطر؟


 

که جان لاله ی تنها ز باد غم نخریدی



 

غزل غزل به تو دادم کلام خسته، به بادش


 

ورق ورق تو سپردی و در پی اش ندویدی



 

به نیش دلنگرانی فتاده ام تو کجایی؟


 

چرا تو زهر جدایی ز زخم دل نمکیدی؟



 

به دوش قاصدک امشب ترانه ها شده سنگین


 

مگو ز عالم شعرت خیال ما، تو بریدی



 

کشان کشان دل ما را ز گوشه چشم خمارت


 

به جرم دلنگرانی به کنج شعر کشیدی



 

ز اضطراب نبودت نوشتم این غم دل را


 

ببخش اگر بجز آه فسردگی نشنیدی


 

|+| نوشته شده توسط فرشاد در شنبه نهم آذر 1387  |
 میهمان آسمان

 

میهمان آسمان

 

 

این چراغ ماه شبهای مرا خاموش کن



مرگ را بر چشم بی خواب دل من نوش کن




از میان لای انگشتان جهان دیدن به کی؟



صحنه را ای پرده دار سینما خاموش کن




پرده ی بی پردگی ها را به سازت میزنی



نغمه ای از ساز خاموش دل من گوش کن



یا بگیر ای شاخ عالم دست این برگ خزان



یا که عالم را ز شب در رفتنم غم پوش کن




ماه می گیرد کنون پلک فلک پرّان شده ست*



میهمان آسمان خواب کسان مغشوش کن




ترسم ای فرشاد این آتش به جایی در زند



بیت چندی بر دل جوشان خود درپوش کن



87/5/26

---------------------------

* اشاره به ماه گرفتگی در همین تاریخ مصادف با نیمه ی شعبان


 

|+| نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |
 به یاد استاد شهریار

 

به یاد استاد شهریار

 

شمع راه ما شدی شب را شکستی شهریار

 

کوله بارم را به راه عشق بستی شهریار

 

 

بسته شعری در کمر در وادی عشق آمدی

 

بند بند عشق را از هم گسستی شهریار

 

 

همچو طوفان آمدی در گلشن صاحبدلان

 

سینه ی این لاله ی وحشی تو خستی شهریار

 

 

نامت ای آرام جان پاینده باشد هر زمان

 

گردن این روزگاران را شکستی شهریار

 

 

پر گشودی رستی از دام جهان، چشمم به راه

 

تا رهانی زین قفس ما را بدستی شهریار

 

 

دل به دست راهیان دادی به سوی شهر  یار

 

بی رفیق خود براه افتاده جستی شهریار

 

 

کلبه ی فرشاد اگر چه در خور نامت نبود

 

آمدی بر تخت شعر ما نشستی شهریار

 

|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه بیستم آبان 1387  |
 حسرت

 

حسرت

 

بر دار زمان گرچه چو هر ثانیه مردیم

 

مردیم، ولی دل به جدایی نسپردیم

 

 

 چون مرغک پربسته از این لانه ی دوری

 

 بی پر زدن از ترس کدام حادثه مردیم؟

 

 

 در حسرت آغوش هم از بغض گلومان

 

 ای ناله در آغوش تو را هم نفشردیم

 

 

 گفتیم که دستی به محبت بفشاریم

 

 یک دستی عجب از سخن حادثه خوردیم

 

 

 فرشاد وفا رفت اگر از راه غزل، باز

 

 ما در پی او راه به بیراهه نبریم

 

 

|+| نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه هشتم آبان 1387  |
 دل من با دل تو
 
 
دل من با دل تو
 
 
 
با دلم با دل تو

پای بر سینه ی این راه زدیم

پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم

گویی اما ته این راه دراز

دزد شبگیر جنون منتظر است


من و عشق و تو و این راه دراز

همه روز و همه شب

در پی یافتن سایه درختی، آبی

در سکوت غم تنهایی خویش

بین هر ثانیه را

لا به لای سخن و قافیه را می گشتیم


در غم عشق تو مردم اما

این صدای ضربان و تپش قلب ره عشق هنوز

از قدمهای بلند من و توست

دل من با دل تو...


دوش بر دوش هم از حادثه ها می گذریم

می نشینیم به کنجی، در این بادیه ی عشق و جنون

و نهال دلمان

که به هم کاشته بودیم از عشق

همه عشق و همه عشق

دور از غارت باد سحری

با دو چشم ترمان جان گیرد

آری آری دل من با دل تو...


می رسم من به تو یک روز اما

گفتنش دشوار است

که کجا؟ کی؟ به چه اندیشه؟ ولی

من به دیوار سرای دل و ذهن

نقشی از حرف بزرگی دارم:

" گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری


دانی که رسیدن هنر گام زمان است" *
 
 
* از هوشنگ ابتهاج
 
 
|+| نوشته شده توسط فرشاد در سه شنبه سی ام مهر 1387  |
 سیل صبح
 

سیل صبح

 

امشب دلت ستاره! تنها نِشسته با من


از دست سیل صبحی قلب تو رسته با من




در دفترم خيالت سر ميکشد شبانگاه


عکست به نقش شعرم، هر شب نِشسته با من



قلبت به کوي رويا، چشم انتظار من بود


در راه عشقت ای جان، پاي شکسته با من



گمگشته واژه ام در آوار اين غزل را


جز اين قلم به زاري، ياري، نجُسته با من



در کوي بي کسي ها چون مرغکي غريبم


در باد وحشي غم، پرهاي خسته با من



فرشاد! دست دوري تنها بدست من بود


دستش نباشد او را کز جان نَشُسته با من

|+| نوشته شده توسط فرشاد در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387  |
 با تو

با تو

 

"سوگند به بودنت که هستم با تو"

هستم ز تو کز عدم گسستم با تو

 

آهم که چو دیوار شد از سردی غم

با گرمی مهر که شکستم؟ با تو

 

بر قامت این ضریح پرنور وفا

هر بیت غزل دخیل بستم با تو

 

چون پل ز دو ابروی تو در راه خیال

با گام دل از حادثه جستم با تو

 

در کام زمین چو قطره می رفتم و تو

جاری شدی آمدیّ و رستم با تو

 

با بوسه ی تو دوید اشکم به لبت

از گریه ببین که مست مستم با تو

 

فرشاد به هر کوچه ی قلب تو نوشت:

سوگند به بودنت که هستم با تو

مهر ۸۷

|+| نوشته شده توسط فرشاد در سه شنبه شانزدهم مهر 1387  |
 سرگردان

 

سرگردان

 

وه چه سرگردانم امشب

آن چنان کان نقطه ی نون کلام

بر سر این کاف دل

کودک افکار رنگین نم نمک سُر می خورد


روی من همچون ر ی بین لغت سر بر زمین افکنده است

سیلی سین نخست

ترس گُرد روبرو

وای بر این روی من


من به طوفان یم غم بی کس و تنها شدم

من نه سرگردان که دلگردان شدم

قایق من کاغذی است

با قلم بر قایق خود می زنم

زنده می مانم؟!

خیال است این، خیال

|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 بمیرم

بمیرم

 

گل باشم و پشت در گلزار بمیرم

بر چشم ترم شانه نگه دار بمیرم


ای مه مکش آن ابر لحافت به سر آخر

بی روی تو باید به شب تار بمیرم


عکست همه در قاب شبم پیش رخم بود

خواهم که در این خواب تو بیدار بمیرم


زندانی تن مشت به درها زند ای کاش

با جرم دلم خود به سر دار بمیرم


من اشک قلم خشک به کاغذ کنم اما

بی گوشه ی دامان تو خود زار بمیرم


"گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری

قربان قدت بگذر و بگذار بمیرم"


فرشاد تو خود صید سر حلقه ی اشکی

بی چشم مدد از تو گرفتار بمیرم


|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 پیشم نبود

پیشم نبود

 

خواب بر پلکم نزد در، شب که او پیشم نبود

واژه ها قهرند با این لب که او پیشم نبود


زیر بال ناله هایم را بگیر ای قاصدک

ناله ام از پا فتاد این شب که او پیشم نبود


خواب در گوش غزل نجوای دوری تا که کرد

واژه هذیان گوید از این تب که او پیشم نبود


نغمه های گام وصلش را دلم از انتظار

زیر لب تنها سرود امشب که او پیشم نبود


طبع فرشاد از پی اش رفت از حصار گریه ها

می دود تا ناکجا یا رب که او پیشم نبود


|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 سیل صبح

 

سیل صبح

 

چون موج تا کنار تو فریاد می کنم

آن ساحل وفای تو را یاد می کنم


دیوار دور روی گلت گر چه می کشند

با عطری از خیال تو دل، شاد می کنم


من کوهی از غزل به قلم می کنم، ببین

تفتیش عشق در ره فرهاد می کنم


اینک غبار حادثه در پیش چشم ماست

از باد عشق شکوه و فریاد می کنم


من _ تک حباب عشق _ در آغوش باد مهر

با جان هزار بوسه لب باد می کنم


آواز گام خسته به شبهای کوی دل

پاسخ به سازی از غم فرشاد می کنم



|+| نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه چهاردهم مهر 1387  |
 زندگی

 

زندگی 

 

در پی رویای دل رفتم سراغ زندگی

 حیف اما سرخ شد بر من چراغ زندگی

 

 شاخه ی نامردمی از روی دیوار فلک

 خیره می پاییدمان در کوچه باغ زندگی

 

  گرچه پیچیدم پتوی خون به تن چون لاله ها

 دل پر است از وحشت بوران راغ زندگی

 

 با چراغی از غزل در شب به صحرای جنون

 می کشم بر گوشه ای لنگان الاغ زندگی

 

 قطره بارانم که در هر رخنه ای سر می کشم

 می روم در قعر هر قبری سراغ زندگی

 

 رفته فرشاد همره اوهام خود در راه خواب

 همچنان این جا نشسته جغد و زاغ زندگی

 

|+| نوشته شده توسط فرشاد در شنبه سیزدهم مهر 1387  |
 
 
بالا