سفر، بی خبر!
تو _باغبان خیالم_ به داد گل نرسیدی
به شاخه ی " گله" ام "ها" ی هرزه را تو ندیدی
چگونه طبع خزانی شکوفه ی غزل آرد؟
به خاک باغ امیدم چو قطره ای نچکیدی
تو بی خبر به شمال و به شرق دل همه غمگین
که روح روشن چشمت به جان شب ندمیدی
شمال و لطف نسیمش مرا پرانده ز خاطر؟
که جان لاله ی تنها ز باد غم نخریدی
غزل غزل به تو دادم کلام خسته، به بادش
ورق ورق تو سپردی و در پی اش ندویدی
به نیش دلنگرانی فتاده ام تو کجایی؟
چرا تو زهر جدایی ز زخم دل نمکیدی؟
به دوش قاصدک امشب ترانه ها شده سنگین
مگو ز عالم شعرت خیال ما، تو بریدی
کشان کشان دل ما را ز گوشه چشم خمارت
به جرم دلنگرانی به کنج شعر کشیدی
ز اضطراب نبودت نوشتم این غم دل را
ببخش اگر بجز آه فسردگی نشنیدی
|
+| نوشته شده توسط
فرشاد در شنبه نهم آذر 1387
|